تولد یک خدا

در من والاحضرتی ظهور می‌کند، شاید پادشاهی، شاید دارم خدا می‌شوم. من منم ولی آن‌ها مرا خدا می‌کنند. نفس‌شان بند می‌آید. آب دهان‌شان را قورت می‌دهند. گاه دست‌های‌شان می‌لرزد. کلمه‌ها را گم می‌کنند. هرچقدر کوچک می‌شوند، من رشد می‌کنم. آن‌ها پایین می‌روند من قد می‌کشم. صدای ضعیف‌شان را که می‌شنوم صدایم بم می‌شود. شاهین خوشبختی را روی شانه‌های‌شان حس می‌کنند ولی همین شاهین خردشان می‌کند.
در من خدایی طلوع و در آن‌ها بنده‌ای طلوع می‌کند.

بعد از رفتن

مادری، سه‌سالگی غمگین و بی‌پناه‌اش را در تن دخترش جا گذاشته رفته.

به نام خدای سبزیجات

سر کوچه دبستان پسرانه می‌ایستد. از صبح زود می‌آید با دو گونی خیس از  سبزیجات. نمی‌دانم گاری‌اش را شب‌ها، به کجا می‌سپرد.

قدش بلند نیست. از روی صورتش هم نمی‌توان سنش را حدس زد. صورتش پهن است، سفیدکم‌رنگ، یا شیری‌طور. اجزای صورت کودک‌واره‌‌اش، بی‌لبخند‌، بی‌اخم، بی‌خشم و بی‌حالت است. دهانش، وقت حرف‌زدن آن‌قدر باز نمی‌شود که کلمات جدا‌جدا، بیرون بیایند، یعنی بی‌وقفه و پیوسته به گوش می‌رسند. تک‌جمله‌های بی‌تفکیک، نگاه‌های رفته زیر پلک کوچک، سری که کم  بلند می‌شود.

سبزی‌های کوچک و دسته‌دسته را روی گاری چیده، سبز و شاداب، تازه و نو. به ترتیبِ همه سبزی‌فروش‌های دوره‌گرد که معلوم نیست چرا گشنیزها را آن لبه می‌چینند و جعفری‌ها را روی این لبه. این دوقلوها چرا از هم جداهستند شاید برای اینکه اشتباه نشوند. تشخیص آنها برای تازه‌عروس‌ و دامادها سخت است. ترب‌ها و پیازچه‌ها رالبه دیگر طوری که معلوم شود میزان سبزی‌بودن‌شان با بقیه فرق دارد ودیگران سبزی‌ترند.

منظوراین‌که پیچ وخم حرفه‌ای خودش را می‌داند.

با اسکناس غریبه است. چشم‌هایش خوب کار می‌کند اما پول را نمی‌شناسد. از لمس اسکناس‌ها انگار می‌فهمد که چند‌تومانی است.  می‌ترسی بقیه پول را اشتباه برگرداند. اما هیچ‌وقت، تاحالا که نشده.

تخفیف زیاد می‌دهد. بخصوص درمورد اسفناج که با یک باران، هزارتومان روی قیمتش می‌رود.

امروز درگرگ و میش صبح دیدم روی پله آرایشگاه‌ِ بسته نشسته و سر برزانو به خواب رفته کنار سبزی‌های تازه‌چیده، به هم‌فشرده  از شهرری، از شهریار یا از کرج‌آمده.

همه چیزمثل سبزی‌فروش‌های دوره‌گرد است. با این تفاوت که خودش انگار، یک سبزی بزرگ‌شده است. یک گیاه آرام. یک ریحان یا یک جعفری یا پیازچه آدم‌شده ولی هنوز به آدمی‌نرسیده.  یکی از آن دسته‌شده‌ها، بی‌صداها، پاک‌شده‌ها. 

بوى عيدى

هر كدام دو تا اسكناس نو گرفتند. دو‌تا هزار‌تومانى. عيد اولى بود كه بهزيستى نبودند. مراقب چشم‌هاشون بودم وقتی این تا‌نخورده‌های سبز را می‌گرفتند که هنوز بوی چاپخانه می‌داد. می‌گشتم ببینم سابقه‌ای از این اوراقِ سال نو در بایگانی چشم‌هاشون دیده می‌شه؟ نه، چیزی نبود. یعنی من ندیدم. حتی در نگاه شش‌ساله‌ها. شاید یادشون رفته بود. شاید اسکناسی که قبلا، گرفته بودند هزار‌تومنی نبوده. 
از جامعهٔ ماقبل پول آمده‌اند. ماقبل عید، پیشاتمدن. برخلاف بچه‌های کار و خیابان که خوب، رنگ‌ اسکناس‌ها را تمییز می‌دهند و همزمان با ما زندگی می‌کنند و پول رایج را می‌شناسند و می‌دانند با چقدر پول چه می‌توان خرید. 
اینها، اما، از طبیعت آمده‌اند، از کمون اولیه، از آخرالزمانی که پول نا‌رایج است. 
 اسکناس‌ها را نقاپیدند، در دست و انگشت‌هاشون معلق ماند. مثل قاصدکی که بادی آورد و نسیمی برد. چند دقیقه بعد چند تا از این هزارتومانی‌ها این‌طرف و آن‌طرف افتاده بود. مربی می‌پرسید بچه‌ها! این عیدی‌ها مال کی‌ان؟ 
آن‌ها بی‌خیال، مشغول باز و بسته‌کردن چترهای رنگی‌ای بودند که ضمیمه اسکناس‌ها بود. 

زیارت اهل قبور؛ گورستان ابن‌بابویه

دیروز رفتیم گورستان ابن‌بابویه. گورستانی به محوریت آرامگاه شیخ صدوق. بچه که بودیم هنوز بهشت‌زهرایی در کار نبود. بعضی از فامیل‌های مادری، در آرامگاه خانوادگی مرکز دیدار و زیارت اهل قبور بودند. دکتر خشایار و همسر باردار و خدمتکارشون که بارها و بارها، قصه فجیع تصادف و مرگشون را شنیده بودیم. آرامگاه تختی و منظره‌ای از باغ مصفا با درخت‌های بلند و بوی خاک خیس و جایی که حال مرگ نداشت. امامزاده‌ای محلی، گوشه دنجی که محل عزا نبود، غم نداشت، ترس و بیگانگی نبود. مرده‌ها آشنا بودند، به محض مردن غریبه و عجیب و دیگری نشده بودند. فراری نمی‌دادند، برعکس جمع می‌کردند، دور هم می‌نشاندند.
رفتنم پشیمانی آورد، باغ نبود، قطعه‌ای قبرستان بود با نرده‌های مرتب، امامزادهای با گنبدی عظیم و در حال ساخت، آرامگاه‌های تخریب‌شده. درخت‌ها نبودند و سایه‌هاشان و بوته‌هایی که یادم نیست شمشاد بود یا چیز دیگر.
حالا اینترنت می‌گفت که کشته‌شدگان سی‌تیر اینجا هستند.  فراش‌ها می‌گفتند «سی‌تیری‌ها» آن‌طرف هستند یا این‌طرف. سی‌تیری‌ها اسم‌گذاری جالبی است. ردیف‌هایی از قبر که لقب شهید داده بود روی یک سکو که دو تیر چراغ برق بلند چوبی سیاه قدیمی، دروازه‌اش کرده بود. معلوم نیست در چه دوره‌ای ارج و قربی داشته‌اند.
بالاتر قبر دکتر فاطمی بود. فراش‌ها اصرار داشتند قبر خواهرش را هم نشان‌مان دهند. همزمان که نوشته بود وزیر خارجه تاکید داشت سردبیر روزنامه باختر امروز. یاد دکترخانیکی افتادم که او را نمونه موفق یک روزنامه‌نگارِ در عین‌حال سیاستمدار می‌دانست. برایم کلمه سحرگاه سخت‌تر و بغض‌آور بود.
سر خاک موذن‌زاده اردبیلی یک خانواده بزرگِ افغان نشسته بودند و با حال حزن و عمیقی فرصت را وسیع می‌کردند. من دلم برای خودم می‌سوخت که چه بی‌اثر از دنیا می‌روم.
پیش از همه به آرامگاهِ آرام رجبعلی خیاط رفته بودیم. من فرصت را غنیمت گرفتم و به خاطر آن همه حال و ندبه احتمالی هزاران دلی که پراکنده بود، دعایی کردم. و نماز خواندم که می‌ترسیدم قضا شود. حال مردمی که می‌آمدند از حال زوار امامزاده‌ها پرسوزتر بود.
بعد از موذن‌زاده، فرخی یزدی را یافتیم و بعد آرامگاه دهخدا. خسته بودیم، همینکه به سمت در خروجی می‌رفتیم سنگ‌نبشته‌های دهه چهل را می‌خواندم. ساده و کم‌شعر. اکثرا شبیه هم. همان معروف‌ها که فاتحه‌ای بخوان و کن دلشادم. سنگ‌هاهم ساده وبدون فاصله طبقاتی زیاد. 
یک روز دیگر باید رفت برای خواندن روی سنگ قبرها. گفتند علامه طباطبایی و دکتر حسین شهیدی هم اینجا دفن شده‌اند. 
شهرداری‌ها توان عظیمی دارند هویت‌های محلی و تاریخی را خرد کنند و آن را امروزی یا اصلا بی‌هویت یا خط‌خطی جلوه دهند. 

من يك خودرو هستم


روزهاى اول رانندگى، سوت پليس و بوق ماشين ها، هيچكدام، براى من نبودند.
 درست چند ماه بعد تا حدود يك سال، همه سوت ها و بوق ها مال من بودند. تنها مقصرِ خيابان. بيشترِ دوره رانندگى، از اين نظر، كم اشتباه گذشت. سوت و بوقِ هركس مال خودش بود.
حالا ماشين فروخته شده و من پياده ام. لايه ى سنگينى از فلز، دور مرا نگرفته. ولى در پياده رو، با سوت پليس سرم را برمى گردانم. يعنى هنوز لباس ماشين پوشيده و در خيابانم.
من ماشين ندارم اما يك ماشين هستم.

خودرو

آکاردئون مقدس

پيرمرد نحيفى بود. ژوليده بود. لاغر. صدايش سوزى داشت كه بندِ دل را پاره مى‌كرد. بندِ دل كجاست؟ كه دلت مى‌خواست از كنار همه پنجره‌ها و سوزها فرار كنى. هر بند را با آقايون، خانوما شروع مى‌كرد، "يو" و "نو"‌هايش را مى‌كشيد، آهنگى از حزين‌ترين‌ها به ضميمه بود و بعد نوبت مى‌رسيد به شرح درد كه مريض دارد و دوا ندارد، چاه دارد و چاره ندارد. در خاتمه هم كه بخش نياز بود و قسم و سوگند، به هر عدد مقدسى، به هر سرِ معصومى، به جانِ بچه و شوهر و زن‌تان، بعد نكته آخر اشاره به آن شبِ مقدس که شب مردگان بود، پنج شنبه. تنهايى و وحشت مردگانتان، پدران و مادرانى با دستانى بريده از اين دنيا را جلوی چشم‌تان می‌آورد. .

هيچوقت چنين حال نزار و صداى شكسته‌اى را نشنيده بودم. هزار تكه بود چينى تن و نواى تار گلويش.

ديشب، دوباره آمده بود. يك آكاردئون خريده بود. از زير پنجره‌ها، از زير چراغ‌هاى روشن می‌گذشت، زير باران، از كنار سفره‌هاى باز با بو و طعم‌هاى ترش و شيرين.

فهميدم آكاردئون سخت نيست، زود ياد‌گرفتنى است، سوز صدا را انداخته بود ميان پاره‌ها. آواز و تصنيفى بلد نبود. همان تكه‌ها و جمله‌هاى قديمى را انداخته بود ميان باز و بسته‌كردن آكاردئون. هنوز نمى‌دانست موسيقى مى‌تواند زمينه تصنيف‌ها و التماس‌هايش باشد. وقت درخواست، ديگر نمى‌زد. وقتِ ساز ديگر نمى‌خواند. تصنيف همان رقم‌هاى مقدس بودند، مردگان همه حاضر، جان ما .قافيه اشعار. سوز مى‌آمد فقط شب جمعه شده بود شبِ پنج شنبه.

* پراپ كار بزرگى كرده به نام "ريخت شناسى قصه هاى پريان". كه يك ساخت و اسكلت كلى از همه قصه‌هاى پريان را در آورده. نه پراپ را تمام كرده‌ام و نه جستجو كردم ببينم كسى روى ساخت آواى فقراى دوره‌گرد كارى كرده يا نه. مثل ساخت لالايى مادران.

درخت برگيد

١- ضمير ناخودآگاه من، در اصل مرا يك درخت مى دونه. بيشتر وقت ها اين موضوع به لايه هاى زيرين مى ره. يعنى در هوشيارى، من درخت نيستم ولى بى اختيار، شيارهاى اثر انگشتم را با شيارهاى تن درخت مماس مى كنم. گاهى اگر كسى نبينه بغلش مى كنم. رگ برگ هارو از پشت و رو لمس مى كنم. تا حالا با نور از لاى شاخ و برگ ها قايم باشك بازى كردين؟
همين چند روز پيش، رفتم زير يك درخت ايستادم. سرم را بلند كردم . با تنه درخت يكى شدم . پاها ريشه شد و زندانى خاك. اما قد درخت بلند بود، دستهام تكثير شد و مثل شاخه هاش توى خيالم روى سرم چتر كشيد. تنم، چوبى زنده بود، دستها و انگشت ها، پهنه اى رها و قارچى سبز در آسمان.
بندرت هم تا اونجا پيش مى روم كه در بيدارى، پوستم ترك مى خوره سرِ سرخ يه جوونه بيرون مى زنه و نوزادبرگى سبز، از زير پوستم زاييده مى شه.
٢- امشب آقاى ملكيان از درخت مثال زد گفت اين درخت نيست كه برگ و شاخه و گل و شكوفه را خلق مى كنه. درخت فقط تجلى مى كنه. براى همين مى گوييم درخت شكفت. اما در فارسى كلمه كم مى آوريم وگرنه بايد بگيم درخت برگيد، درخت ميويد، درخت جوانيد. همينطور كه مى گفت من به اصل خودم برمى گشتم، درخت مى شدم، مى جوانيدم، زمان از نظر طول و عرض كوتاه بود، براى همين به فصل ميويدن نرسيدم. من كوتاه بودم. ولى براى ساعتى برگيدم. و با برگيدن سير گريستم.